![]() |
![]() |
|
| وجودی از ذات پاک او |
|
صدایت را....
نگاهت را.... ....کشیدم خط سبزی تا خود صبح ..هوا هر لحظع اینجا در پی یک جسم خالیست. منم بی فکر فردا در پی یک لحظه رویا ....میکنم تر این دو دیده .. و تبسم را مثال یک شکایت میکشانم تا خود صبح.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:59 توسط تازنین مسیحا |
|
![]() من بهترین ها را برایت به ارمغان خواهم آورد....ای بهترینم. من آغاز یک پرواز خواهم شد برای تو که رویای تمام شبهایت فقط اوج بوده است. تویی که حتی از هم اکنون هم بی تابی میکنی برای نفس کشیدن. من پلی خواهم شد برایت گرچه کهنه اماآنقدر محکم و صبور که بتوانی به آن اعتماد کنی. من تبسمی خواهم شد زیباتر از گلها و با طراوت تر از همه ی شبنمهای صبحگاهی که تو به امید دیدن دوباره شان هر روز از خواب خواهی برمی خیزی.... من برایت تدائی زندگی و روشنی خواهم بود....من به رنگ دریا میشوم زمانیکه موج هایش بی تابی میکنند برای بوسه بر روی رد پای تو بر خاک کبود ساحل.... من هم اکنون چشم انتظار تو هستم.... شاید مدت ها بگذرد و دقایق سپری شوند..اما میدانم تو بالاخره روزی خواهی آمد....و مرا خواهی دید که به انتطارت چشم بر آسمان آبی دوخته تا تولد دوباره و صدباره ی تو را جشن بگیرد. من نفس تو خواهم بود....من روزی جزئی از زندگی تو خواهم شد....نتاوان سنگینی باید پرداخت....شاید سالها انتظار....... من تمام ساحل را گلباران خواهم کرد....خانه را آذین خواهم بست....فقط برای دیدن تو..ای جدامانده از وجود خودم. من غروب تمام آرزوهایت خواهم بود....قسم یاد میکنم که جز اسم تو نخوانم و جز به یاد تو لبخند نزنم. مسیحای من....مدت هاست که به انتظار تو نشسته ام....غروب ها تمام شدند و تو هنوز هم نیامدی.... مهتاب جان تازه گرفته و مشتاق دیدار توست....نگاه گیرا و جذاب تو که حتی دل سنگ را هم نرم میکند. .......و تو خواهی آمد..با آمدنت برای من یک دنیامهر و خوشحالی خواهی آورد....تو برایم شانس خواهی آورد....خوشبختی....سعادت و آرامش من مدت هاست مه شوق دیدنت را در دل می پرورانم....پس تو کجایی ای مسیحای آسمانی من؟ بیا و ببین مه نازنینت به رنگ آبی درآمده بس که به دریا چشم دوخته است.... من در پی تو هستم عزیزم....مرا دریاب !!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:46 توسط تازنین مسیحا |
|
|
به دریای من بریز ماهی قرمز لبهات را میگویم بی هراس غرق شدن زیبائیت را پخش آبهایم کن بگذار ماهی ها زیر پوستم عشق بازی کنند جنوب تر از همه ی این حرفها .... اصلا موج باش موج باش و دریای مرا به هم بریز بریز تمام تنت را روی عرشه ام .... روی عرشه خماری اش را جاشوهای خسته می کشند/تورها را تورهای دامنت را می گویم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:1 توسط تازنین مسیحا |
|
|
به جای تو می نویسم....
....چون هنوز دستای کوچیکت اونقدر قدرت نداره تا بنویسه ولی چشمای نازت اون قدر گیرایی داره که حتی منی که این قدر تو بهار و رنگهاش غرق میشمم حریفت نمیشم عزیزم. ....پس منو ببخش عزیزم....... برات از بهار مینویسم چون هنوز در آغوشش نگرفتی....چون هنوز خیلی مونده تا بتونی عطرشو حس کنی....با اینکه بهار درونی منو میبینی و عطرشم حس میکنی....کاش دیوید هم اونجا بود تا بتونیم نقاشی آسمونو تکمیل کنیم....ولی باز هم میشه امیدوار بود....اینو من از تو یاد گرفتم عزیزم....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 13:49 توسط تازنین مسیحا |
|
|
اولین سالگرد تولدت مبارک .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 12:50 توسط تازنین مسیحا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بهار است و تولد وجودی جدید از ذات پاک او را جشن میگیریم .
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|